تبليغاتX
دیوانه
من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
بعضی ها برای بعضی چیزها اصطلاحاتی خاص دارند. به همین پرویز نگاه کنید یک وقت ها یک چیزهایی میگه که من همین یک ذره عقلی هم که دارم می پره...!

دوباره که آوخ می خلد عشق          بگو که هو یا علی مدد عشق

این محسن نامجو هم عجب غوغایی است؟ اگر یک روزی می خواستم آوازخوان بشم دقیقاْ همین چیزهایی را می خوندم که این جناب نامجو می خوانند. البته امیدوارم اگر این مطلب را خواند این جمله را به عنوان فحش و ناسزا به خودش تلقی نکند.

غرش توفنده بر فانوس ما          مرگ افلاطون و جالینوس ما

نیست ما را اختیار و لاجرم         فایل شادی از پس پسوورد غم

نیم خواب و نیم بیدار نشسته بودم و داشتم آلبوم جدید نامجو را گوش می کردم ...همین که خواب عمیق می شدم تو خواب باز هم همان دختر خوشگل گرجی با آن چشمانی که هوش از سر آدم می برد جلویم در کلبه ای از چوب بلوط که با موم عسل چوب ها را مومساج کرده اند ظاهر می شود و در حال مرتب کردن و انجام کارهای خانه بلند و زیبا آواز می خواند نینو نینو تو مرا دوست داری؟  آنقدر جزئیات رویا واضح است که می ترسم. از زاویه نگاهم طبق معمول پاهایم را می بینم که در چکمه های بلند روسی قاب گرفته شده اند. یعنی چی؟

در همین اثنا تلفن زنگ می زند و خواب من خوشبختانه شاید می پرد و ناچار به جواب دادن تلفن مشغول می شوم. دوستی است که رویایی دیده و از دیوونه تعبیر آن و چگونگی تحقق آن را می خواهد. یکی نیست بگوید : کل اگر طبیب بودی سر خود دوا نمودی.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 13:17  توسط دیوانه  | 

" من چرا آمده ام روي زمين؟ "در يکي روز عجيب،

مثل هر روزِ دگر،خسته و کوفته از کار،

شدم منزل خويش.منزلم بي غوغا،

همسر و فرزندان،چند روزي است مسافر هستند،

توي يک شهر غريب.

فرصتي عالي بود،

بهرِ يک شکوة تاريخي پر درد از او . . . . . . .

پس به فرياد بلند، حرف خود گفتم من: با شما هستم من!

خالق هستيِ اين عالم و آن بالا ها . . . .!من چرا آمده ام روي زمين؟

شده ام بازيچه؟که شما حوصله تان سر نرود؟بتوانيد خدايي بکنيد؟ 

 و شما ساخته ايد اين عالم،با همه وسعت و ابعاد خودش،

تا به ما بنمائيد،قدرت و هبيت و نيروي عظيم خودتان؟؟؟

هيبتا،ما همگي ترسيديم!به خداونديتان،تنمان مي لرزد . . .!

چون شنيديم ز هر گوشه کنار،

که شما دوزخِ سختي داريد،........آتشي سوزنده و عذابي ابدي!

و شنيديم اگر ما شب و روز،زِ گناهان و زِ سرپيچي خود توبه کنيم،

چشممان خون بارد  و بساييم به خاکِ درتان پيشاني،و به ما رحم کنيد،

و شفاعت باشد و صد البته کمي هم اقبال،

حور و پرديس و پري هم داريد..........................

تازه غلمان هم هست،چون تنوع طلبي آزاد است!

من خودم مي دانم که شما از سر عدل،

بخت و اقبال مرا قرعه زديد،

همه چيز از بخت است!

شده ام من آدم، اشرف مخلوقات، ( راستي حيوانات، هرچه کردند ندارد کيفر؟)

داشتم خدمتتان مي گفتم،

قسمتم اين بوده،جنس من مرد شده !

آمدم من دنيا،مرز سال دو هزار.

قرعه ام اين کشور و همين شهر و ديار،

پدرم اين بوده،که به من گفت:پسر! مذهبت اين باشد!  راه و رسم و روشت اين باشد!

سرنوشتم اين بود. جنگ و تحريم و از اين دست نِعَم . . . . !

هرچه شد قرعة من اين آمد!

راستي باز سؤالي دارم،بنده را عفو کنيد.ت

وي آن قرعه کشي،ناظري حاضر بود؟

من جسارت کردم، آ

ب هم کز سر من بگذشته،

پاسخي نيست ولي مي گويم:

من شنيدم که کسي اين مي گفت: چشمِ تنها ز خودش بي خبر است.

چشم را آينه اي مي بايد، تا خودش دريابد،ت

ا بفهمد که چه رنگي دارد،تا تواند ز ِخودش لذّت کافي ببرد.

عجبا فهميدم، شده ام آينه اي بهر تماشاي شما!

به شما بر نخورد . . . . . .!از تماشاي قد و قامتتان سير نگشتيد هنوز؟

ظلم و جور ستمِ آينه را مي بينيد؟

شايد اين آينه، معيوب و کج است،خط خطي گشته و پُر گرد و غبار!

يا که شايد سر و ته آينه را مي نگريد!

ور نه در ساحتتان، اين همه زشتي و نا زيبايي؟

کمي از عشق بگوييم با هم.

عرفا مي گويند،

که تو چون عاشق من بوده اي از روز ازل،

خلق نمودي بنده!

عجبا!

عشق ما يک طرفه ست؟

به چه کس گويم من؟

مي شود دست زِ من برداري؟

بي خيالم بشوي؟

زورکي نيست که عاشق شدنِ ما برهم!

من اگر عشق نخواهم چه کنم؟

بنده را آوردي، که شوم عاشق تو؟

         که برايت بشوم والِه و حيران وخراب؟

مرحمت فرموده،همة عشق و مِي و ساغر خود را تو زِ ما بيرون کش!

عذر من را بپذير! اين امانت بده مخلوق دگر!

مي روم تا کپه ام بگذارم.

صبح بايد بروم بر سر کار،

پي اين بدبختي،

پي يک لقمة نان!

به گمانم فردا، جلوة عشق تو را مي بينم،

در نگاه غضب آلود رئيسم که چرا دير شده . . . . !

خوش به حالت که غمي نيست تو را،

 نه رئيسي داري،نه خدايي عاشق،

نه کسي بالا دست!

تو و يک آينۀ بي انصاف!

کج و کوله ست و پر از گرد و غبار.

وقت آن نيست کمي آينه را پاک کني؟

خواب سنگين به سراغم آمد.

کم کمک خواب مرا پوشانيد.

نيمه شب شد و صدايي آمد،

از دل خلوت شب،از درون خود من: 

                 هرچه را مي خواهي، عاشقانه به تو تقديم کنم.  

                        تو خودت خواسته اي تا باشي!        

                       به همان خندۀ شيرين تو سوگند که تو،  

  هرچه را مي بيني،         

  ذهن خلاق خودت خلق نمود.    

      هرچه را خواسته اي آمده است.      

         من فقط ناظر بازي توام.      

             منتظر تا که چه را  يا که که را خلق کني!      

                    تو فقط يک لحظه و فقط يک لحظه، 

  ز  ِته دل، زِ درون،    

     خواهشي نا محسوس، نه به فرياد بلند،      

   بلکه از عمق وجود، زِ براي عدم خود بنما،       

        تو همان لحظه دگر نابودي،

به همان سادگيِ آمدنت.

خواهش بودن تو،

علت خلقِ همه عالم شد.

تو به اعماق وجودت بنِگر،

زِ چه رو آمده اي روي زمين؟

پيِ حس کردن و اين تجربه ها .

حس اين لحظة تو، علّت بودن توست!

تو فقط لب تر کن،

مثل آن روز نخست،

هرچه را مي خواهي،

چه وجود و چه عدم،

بهر تو خواهد بود.

در همان لحظة آن خواستنت.

و تو را ياد نباشد که چه با من گفتي؟

دلبرم حرف قشنگت اين بود: شهر زائيده شدن اين باشد،

تا توانم که فلان کار کنم،

و در اين خانه ره عشق نهان گشته و من مي يابم.

 پدرم آن آقا،

خلق و خويش،

روشش،

ميراثش،

همه اش راه مرا مي سازد.

بنده مي خواهم از اين راه از اين شهر به منزل برسم.

همه را با وسواس تو خودت آوردي.

همه را خلق نمودي همه را.

تو از آن روز که خود خواسته پيدا گشتي،

من شدم عاشق تو.

دست من نيست،  تو را مي خواهم،

به همين شکل و شمايل که خودت ساخته اي،

شرّ و بي حوصله و بازيگوش،

مثل يک بچة پر جوش و خروش،

ناسزا گفتن تو باز مرا مي خواند،

که شوم عاشق تر،

هرچه معشوق به عاشق بزند حرف درشت،

رشتة عشق شود محکم تر ....................!

 دير بازي ست به من سر نزدي!

نگرانت بودم،

تا که آمد امشب و مرا باز به آواز قشنگت خواندي!

و به آواز بلند، رمز شب را گفتي:" من چرا آمده ام روي زمين؟ "

باز هم يادم باش!

مبر از ياد مراهمه شب منتظر گرميِ آغوش توام.

عشق بي حد و حساب من و تو بهر تو باد . . . . . . . . . . !

خواب من خواب نبود!

پاسخي بود به بي مهري من،           

 پاسخ يک عاشق . . . . . . . . . . . . . . . . . به خداوند قسم،

من از آن شب، دل خود باخته ام بهر رسيدن                                      

                                         به عزيزم به خدا

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 20:40  توسط دیوانه  | 

 

اهورمزدا این کشور را از گزند دروغُ خشکسالی و دشمن رهایی دهاد.

بر همگان واضح و مبرهن است که دروغ چیز بدی است و دروغگو دشمن خدا می باشد و باباجانمان می گوید دروغگو به جهنم می رود.

اینطوری هم می توان نوشت. اندر مضرات دروغ می توان نوشت و نوشت و نوشت. مهم نیست که چقدر طولانی در این باب بنویسیم و در کجا بنویسیم. مهم نیست که همینکه نوشتنمان تمام شد دروغ خواهیم گقت و البته مهم نیست که بیاد بیاوریم که در چه باب قلم فرسائی کرده ایم و لبخند تلخی بزنیم یا اصلاْ بیاد نیاوریم.

وقتی دروغ مسلط بشود دیگر شیطان نیازی به مبارزه ندارد. این هم مهم نیست؟

قدیم وقتی طرف از دیو و دد و اهل دنیا ملول می شد می رفت و شیر خدا و رستم دستانم آرزو می کرد. اما الان رستم ها نسخه مشابه و دوپینگی یافته اند و این هم مهم نیست؟

قدیم طرف ادعاش که می شد می رفت با اجازه حضرت مولانا زیردست دلاک قزوینی می خوابید و تکلیف می کرد که شیری بر پشت ما نقش کن الان دیگر تتو را با وسایل خیلی سریع انجام می دهند این هم مهم نیست؟ تازه قبل انجام تتو دو سه جور لیدوکائیین و بیحسی زیرپوستی هم اعمال می کنند. این هم مهم نیست؟

الان زمان زمان روشن شدن حقیقت است. فکر می کنید این همه مرشد های رنگارنگ برای چی از غارهاشان ریخته اند تو آفتاب و سیستم های خود را تبلیغ می کنند؟ چون زمان طلوع خورشید حقیقت نزدیک است و این خیلی مهم و خیلی امیدوار کننده است.

طرف چپ ات را مواظب باش یارو...

نیازی به توضیح نیست که خوشت نیامد از واکنش ام. ناراحت نباش. این مشکل شخص شما نیست. کلاْ اینطوریه.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 0:36  توسط دیوانه  | 

در هر قسمتی دیوونه باشم در قسمت احترام به خانم ها که به نام دیگه شیرزن میشناسمشون و اصلا تفاوتی بین جنس خودم و جنس آن ها قائل نیستم به غیر از اینکه قبول دارم هوش و خوبی و مهربانی و استعداد آن ها از ما بهتر نباشه کمتر نیست و نوعی دیگر است که نبودنش زندگی را ناراحت می کند.

اما در عین حال از هیبت این عکس خفن حال کردم. این عکس را تقدیم می کنم به بانوی عزیزی که وبلاگ نوشتن را قبول نداره و از اینترنت استفاده نمیکنه ولی بدون ایشون زندگی برام شاید سخته.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 11:24  توسط دیوانه  | 

ایمان بیاوریم

 

ایمان بیاوریم

 

ایمان بیاوریم

 

به پایان فصل سرد

 

پایان فصل سرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 9:28  توسط دیوانه  | 

هونگ را روزی گفتم : حضرتت چه اشتیاقی به حل و فصل مسائل دارند؟

فرمود : ما را معذور بدار از صحبت که از فرط استغراق مجالم نیست.

اصرار ورزیدم.

فرمود : ای تیزبین! چگونه دریافتی؟

عرض کردم : از آنجا که چیزی زیر دست تو در هونگدان قرار نگیرد تا خوب آن را مورد تجزیه و تحلیل قرار ندهی و جزء به جزء آن را از هم جدا نکنی و خلاصه آن را کاملاْ از هم می پاشانی.

فرمود : سر ما را از خلایق بپوشان.

عرض کردم : ...

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 7:44  توسط دیوانه  | 

سبز یا قرمز مسئله این است...بودن یا نبودن دیگر مسئله مهمی نیست...

من، گالیلئو گالیله، فرزند وینچنزو گالیله اهل فلورانس، در سن هفتادسالگی، در حضور دادگاه عادل، در برابر شما زانو زده و در برابر کتاب مقدس که در برابر من است سوگند یاد میکنم که همواره به جمله جمله این کتاب و آنچه پاپ مقدس و كشيشان كليساي كاتوليك مي گويند اعتقاد داشته و به لطف خداوند متعال در آینده نیز اعتقاد خواهم داشت.

             اعلام میکنم که نظر من در مورد اینکه خورشید ثابت است و زمین به دور آن میچرخد، یک تفکر باطل، الحادي و نادرست و گمراه کننده بود که نمیبایست در هیچ جا،تدریس شود، مورد بحث قرار گرفته یا مورد استناد قرار گیرد. واقعیت مشخص و روشن این است که زمین مسطح و ثابت است و همانگونه که هر کسی میداند و هرروز میبیند، این خورشید و تمام ستارگان هستند که به دور زمین میچرخند. اين اعتقاد من است و در آينده نيز از اين اعتقاد برنخواهم گشت.

             میخواهم در برابر شما اعلام کنم که در خلوت خود ، نور حقیقت در دل من راه یافته و به خوبی درک کردم که آنچه قبلاً گفته بودم اشتباه بوده و از کرده خود پشیمانم و هر محکومیت و جزایی که برای من تعیین شود با خوشحالی پذیرا خواهم شد و امیدوارم به سزای خود در گمراهی بخش زیادی از جامعه برسم.

             در صورتی که از هر یک از موارد فوق تخطی کرده و در آينده به تفکر نادرست خویش بازگردم، مسئولیت و تبعات این خطای نابخشودنی را به طور کامل میپذیرم. من برای اینکه از صحت و دقت اعترافات خود مطمئن باشم همه چیز را از قبل روی این برگه نوشته و برای شما خواندم و اعلام میکنم که این برگه، رسم الخط خود من و ذهنیات و اعتقادات شخصی من بوده و بدون هرگونه فشار و تأثیری از بیرون، نگاشته شده است....

 

I, Galileo, son of the late Vincenzio Gaillei of Florence, seventy years of age, arraigned personally for judgment, kneeling before you Most Eminent and Most Reverend Cardinals Inquisitors- General against heretical depravity in all of Christendom, having before my eyes and touching with my hands the Holy Gospels, swear that I have always believed, I believe now, and with God’s help I will believe in the future all that the Holy Catholic and Apostolic Church holds, preaches, and teaches. However, whereas, after having been judicially instructed with injunction by the Holy Office to abandon completely the false opinion that the sun is the center of the world and does not move and the earth is not the center of the world and moves, and not to hold, defend, or reach this false doctrine in any way whatever, orally or in writing; and after having been notified that this doctrine is contrary to Holy Scripture; I wrote and published a book in which I treat of this already condemned doctrine and adduce very effective reasons in its favor, without refuting them in any way; therefore, I have been judged vehemently suspected of heresy; namely of having held and believed that the sun is the center of the world and motionless and the earth is not the center and moves.

Therefore, desiring to remove from the minds of your Eminences and every faithful Christian this vehement suspicion, rightly conceived against me, with a sincere heart and unfeigned faith I abjure, curse, and detest the above-mentioned errors and heresies, and in general each and every other error, heresy, and sect contrary to the Holy Church; and I swear that in the future I will never again say or assert, orally or in writing, anything which might cause a similar suspicion about me; on the contrary, if I should come to know any heretic or anyone suspected of heresy I will denounce him to this Holy Office, or to the Inquisitor or Ordinary of the place where I happen to be.

Furthermore, I swear and promise to comply with and observe completely all the penances which have been or will be imposed upon me by this Holy Office; and should I fall to keep any of these promises and oaths, which God forbid, I submit myself to all the penalties and punishments imposed and promulgated by the sacred canons and other particular and general laws against similar delinquents. So help me God and these Holy Gospels of His, which I touch with my hands.

I, the above-mentioned Galileo Galilei, have abjured, sworn, promised, and obliged myself as above; and in witness of the truth I have signed with my own hand the present document of abjuration and have recited it word for word in Rome, at the convent of the Minerva, this twenty-second day of June 1633.

I, Galileo Gililei, have abjured as above, by my own hand

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 8:23  توسط دیوانه  | 

سال‌ها دو برادر با هم در مزرعه‌ای که از پدرشان به ارث رسیده بود، زندگی می‌کردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا شدند.

یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید. نجـار گفت: «من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکرکردم شاید شما کمی خرده‌ کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمک‌تان کنم»؟

برادر بزرگ تر جواب داد: «بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را بخاطر کینه‌ای که از من به دل دارد، انجام داده».

سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت: «در انبار مقداری الوار دارم، از تو می‌خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم».

نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار. برادر بزرگ تر به نجار گفت:«من برای خرید به شهر می روم، اگر وسیله‌ای نیاز داری برایت بخرم».

نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد: «نه، چیزی لازم ندارم».

هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در کارنبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود. کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت: «مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی»؟

در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکرکرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست.

وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است.

کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد.

نجار گفت: «دوست دارم بمانم ولی پل‌های زیادی هست که باید آنها را بسازم».

 

این مطلب هم از دیوونه نیست. فقط خواستم تو لذت خواندنش شریک بشیم. البته با اجازه نویسنده


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 11:32  توسط دیوانه  | 

 

وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز. و دویدن که آموختی ، پرواز را.
راه رفتن بیاموز، زیرا راه هایی که می روی جزیی از تو می شود و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند.
 
 
 
دویدن بیاموز ، چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زودباشی، دیر.
و پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی، برای آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی.
من راه رفتن را از یک سنگ آموختم ، دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت.
بادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند! پلنگان، دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند.
پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند!
اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می شناخت و کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را می فهمید و درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز بسیار می دانست!
آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت.
***
وقتی رفتن آموختی ، دویدن بیاموز. ودویدن که آموختی ، پرواز را.. راه رفتن بیاموز زیرا هر روز باید از خودت تا خدا گام برداری. دویدن بیاموز زیرا چه بهتر که از خودت تا خدا بدوی. و پرواز را یادبگیر زیرا باید روزی از خودت تا خدا پر بزنی.

 

یادم رفت بگم این مطلب از من نیست فقط خواستم همه بدانند.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 8:13  توسط دیوانه  | 

کنار میدان نشسته ام. وسط میدان بین کلی گل و سبزه و چمن مردی با گیسوان بلند و انبوه و ریشی انبوه تر تفنگ حسن موسی در دست به دوردست نگاه می کند. میرزاکوچک جنگلی مردی که در خطه گیلان به نیکی از او یاد می شود. این طرف روبرو یک دکه است و تلویزیونی که فعالیت های نیک و بسیار مطابق تمام اصول اخلاق تصنعی نمایشی خیریه ای را نشان می دهد.

گریه ام می گیرد از روز خنده. در تمام مستندات دینی نوشته اند و بسیار آموزانده اند که نیکی پنهان باشد بهتر است. اما اینجا تلویزیونی نصب کرده اند که پر است از تصاویر آدم های نیازمندی که با امدادهای بسیار متظاهرانه این خیریه در حال شادی کردن هستند. اسم عجیبی هم دارد. کاش اسمش را کنفدراسیون متظاهران و گداپروران بگذارند.

در این خطه سرسبز فقر خیلی موذیانه مردم را می آزارد. مردی را می بینم که با محاسبه دقیق و البته پنهانی جیبش اقدام به خرید کلوچه برای دختر ملوسش می کند. آن طرف تر مردک بساط گدایی پهن کرده و خودم دیدم چقدر با لذت ۵ هزاری ها و ۲ هزاری را را از انبوه هزاری های ناقابل جدا کرد. درختان جنگل های گیلان هر روز زیر تبر ناله می کند اما هیچ خیریه یا سازمانی نمی بینی که به مردم روش استفاد ار بیوگاز را آموزش دهد و یا تجهیزان آن را مجانی برایشان نصب کند. اما تظاهر دکان پر رونقی دارد. آنقدر تلویزیون این دکه آدم های بدبخت خوشحال را نشان داد که دلم بهم خورد. بلند شدم و همینطوری خودم را بیهوا رساندم به تلویزیون و طرف با دیدن رنگ بنفش چهره دیوونه یک چیزهایی داشت دستگیرش میشد که مهلت ندادم و روی تلویزیون و دکه کلاْ بالا آوردم و عجب حالی داد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 13:26  توسط دیوانه  |