تبليغاتX
دیوانه
من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو

ایمان بیاوریم

 

ایمان بیاوریم

 

ایمان بیاوریم

 

به پایان فصل سرد

 

پایان فصل سرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 9:28  توسط دیوانه  | 

هونگ را روزی گفتم : حضرتت چه اشتیاقی به حل و فصل مسائل دارند؟

فرمود : ما را معذور بدار از صحبت که از فرط استغراق مجالم نیست.

اصرار ورزیدم.

فرمود : ای تیزبین! چگونه دریافتی؟

عرض کردم : از آنجا که چیزی زیر دست تو در هونگدان قرار نگیرد تا خوب آن را مورد تجزیه و تحلیل قرار ندهی و جزء به جزء آن را از هم جدا نکنی و خلاصه آن را کاملاْ از هم می پاشانی.

فرمود : سر ما را از خلایق بپوشان.

عرض کردم : ...

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 7:44  توسط دیوانه  | 

سبز یا قرمز مسئله این است...بودن یا نبودن دیگر مسئله مهمی نیست...

من، گالیلئو گالیله، فرزند وینچنزو گالیله اهل فلورانس، در سن هفتادسالگی، در حضور دادگاه عادل، در برابر شما زانو زده و در برابر کتاب مقدس که در برابر من است سوگند یاد میکنم که همواره به جمله جمله این کتاب و آنچه پاپ مقدس و كشيشان كليساي كاتوليك مي گويند اعتقاد داشته و به لطف خداوند متعال در آینده نیز اعتقاد خواهم داشت.

             اعلام میکنم که نظر من در مورد اینکه خورشید ثابت است و زمین به دور آن میچرخد، یک تفکر باطل، الحادي و نادرست و گمراه کننده بود که نمیبایست در هیچ جا،تدریس شود، مورد بحث قرار گرفته یا مورد استناد قرار گیرد. واقعیت مشخص و روشن این است که زمین مسطح و ثابت است و همانگونه که هر کسی میداند و هرروز میبیند، این خورشید و تمام ستارگان هستند که به دور زمین میچرخند. اين اعتقاد من است و در آينده نيز از اين اعتقاد برنخواهم گشت.

             میخواهم در برابر شما اعلام کنم که در خلوت خود ، نور حقیقت در دل من راه یافته و به خوبی درک کردم که آنچه قبلاً گفته بودم اشتباه بوده و از کرده خود پشیمانم و هر محکومیت و جزایی که برای من تعیین شود با خوشحالی پذیرا خواهم شد و امیدوارم به سزای خود در گمراهی بخش زیادی از جامعه برسم.

             در صورتی که از هر یک از موارد فوق تخطی کرده و در آينده به تفکر نادرست خویش بازگردم، مسئولیت و تبعات این خطای نابخشودنی را به طور کامل میپذیرم. من برای اینکه از صحت و دقت اعترافات خود مطمئن باشم همه چیز را از قبل روی این برگه نوشته و برای شما خواندم و اعلام میکنم که این برگه، رسم الخط خود من و ذهنیات و اعتقادات شخصی من بوده و بدون هرگونه فشار و تأثیری از بیرون، نگاشته شده است....

 

I, Galileo, son of the late Vincenzio Gaillei of Florence, seventy years of age, arraigned personally for judgment, kneeling before you Most Eminent and Most Reverend Cardinals Inquisitors- General against heretical depravity in all of Christendom, having before my eyes and touching with my hands the Holy Gospels, swear that I have always believed, I believe now, and with God’s help I will believe in the future all that the Holy Catholic and Apostolic Church holds, preaches, and teaches. However, whereas, after having been judicially instructed with injunction by the Holy Office to abandon completely the false opinion that the sun is the center of the world and does not move and the earth is not the center of the world and moves, and not to hold, defend, or reach this false doctrine in any way whatever, orally or in writing; and after having been notified that this doctrine is contrary to Holy Scripture; I wrote and published a book in which I treat of this already condemned doctrine and adduce very effective reasons in its favor, without refuting them in any way; therefore, I have been judged vehemently suspected of heresy; namely of having held and believed that the sun is the center of the world and motionless and the earth is not the center and moves.

Therefore, desiring to remove from the minds of your Eminences and every faithful Christian this vehement suspicion, rightly conceived against me, with a sincere heart and unfeigned faith I abjure, curse, and detest the above-mentioned errors and heresies, and in general each and every other error, heresy, and sect contrary to the Holy Church; and I swear that in the future I will never again say or assert, orally or in writing, anything which might cause a similar suspicion about me; on the contrary, if I should come to know any heretic or anyone suspected of heresy I will denounce him to this Holy Office, or to the Inquisitor or Ordinary of the place where I happen to be.

Furthermore, I swear and promise to comply with and observe completely all the penances which have been or will be imposed upon me by this Holy Office; and should I fall to keep any of these promises and oaths, which God forbid, I submit myself to all the penalties and punishments imposed and promulgated by the sacred canons and other particular and general laws against similar delinquents. So help me God and these Holy Gospels of His, which I touch with my hands.

I, the above-mentioned Galileo Galilei, have abjured, sworn, promised, and obliged myself as above; and in witness of the truth I have signed with my own hand the present document of abjuration and have recited it word for word in Rome, at the convent of the Minerva, this twenty-second day of June 1633.

I, Galileo Gililei, have abjured as above, by my own hand

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 8:23  توسط دیوانه  | 

سال‌ها دو برادر با هم در مزرعه‌ای که از پدرشان به ارث رسیده بود، زندگی می‌کردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا شدند.

یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید. نجـار گفت: «من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکرکردم شاید شما کمی خرده‌ کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمک‌تان کنم»؟

برادر بزرگ تر جواب داد: «بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را بخاطر کینه‌ای که از من به دل دارد، انجام داده».

سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت: «در انبار مقداری الوار دارم، از تو می‌خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم».

نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار. برادر بزرگ تر به نجار گفت:«من برای خرید به شهر می روم، اگر وسیله‌ای نیاز داری برایت بخرم».

نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد: «نه، چیزی لازم ندارم».

هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در کارنبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود. کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت: «مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی»؟

در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکرکرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست.

وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است.

کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد.

نجار گفت: «دوست دارم بمانم ولی پل‌های زیادی هست که باید آنها را بسازم».

 

این مطلب هم از دیوونه نیست. فقط خواستم تو لذت خواندنش شریک بشیم. البته با اجازه نویسنده


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 11:32  توسط دیوانه  | 

 

وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز. و دویدن که آموختی ، پرواز را.
راه رفتن بیاموز، زیرا راه هایی که می روی جزیی از تو می شود و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند.
 
 
 
دویدن بیاموز ، چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زودباشی، دیر.
و پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی، برای آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی.
من راه رفتن را از یک سنگ آموختم ، دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت.
بادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند! پلنگان، دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند.
پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند!
اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می شناخت و کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را می فهمید و درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز بسیار می دانست!
آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت.
***
وقتی رفتن آموختی ، دویدن بیاموز. ودویدن که آموختی ، پرواز را.. راه رفتن بیاموز زیرا هر روز باید از خودت تا خدا گام برداری. دویدن بیاموز زیرا چه بهتر که از خودت تا خدا بدوی. و پرواز را یادبگیر زیرا باید روزی از خودت تا خدا پر بزنی.

 

یادم رفت بگم این مطلب از من نیست فقط خواستم همه بدانند.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 8:13  توسط دیوانه  | 

کنار میدان نشسته ام. وسط میدان بین کلی گل و سبزه و چمن مردی با گیسوان بلند و انبوه و ریشی انبوه تر تفنگ حسن موسی در دست به دوردست نگاه می کند. میرزاکوچک جنگلی مردی که در خطه گیلان به نیکی از او یاد می شود. این طرف روبرو یک دکه است و تلویزیونی که فعالیت های نیک و بسیار مطابق تمام اصول اخلاق تصنعی نمایشی خیریه ای را نشان می دهد.

گریه ام می گیرد از روز خنده. در تمام مستندات دینی نوشته اند و بسیار آموزانده اند که نیکی پنهان باشد بهتر است. اما اینجا تلویزیونی نصب کرده اند که پر است از تصاویر آدم های نیازمندی که با امدادهای بسیار متظاهرانه این خیریه در حال شادی کردن هستند. اسم عجیبی هم دارد. کاش اسمش را کنفدراسیون متظاهران و گداپروران بگذارند.

در این خطه سرسبز فقر خیلی موذیانه مردم را می آزارد. مردی را می بینم که با محاسبه دقیق و البته پنهانی جیبش اقدام به خرید کلوچه برای دختر ملوسش می کند. آن طرف تر مردک بساط گدایی پهن کرده و خودم دیدم چقدر با لذت ۵ هزاری ها و ۲ هزاری را را از انبوه هزاری های ناقابل جدا کرد. درختان جنگل های گیلان هر روز زیر تبر ناله می کند اما هیچ خیریه یا سازمانی نمی بینی که به مردم روش استفاد ار بیوگاز را آموزش دهد و یا تجهیزان آن را مجانی برایشان نصب کند. اما تظاهر دکان پر رونقی دارد. آنقدر تلویزیون این دکه آدم های بدبخت خوشحال را نشان داد که دلم بهم خورد. بلند شدم و همینطوری خودم را بیهوا رساندم به تلویزیون و طرف با دیدن رنگ بنفش چهره دیوونه یک چیزهایی داشت دستگیرش میشد که مهلت ندادم و روی تلویزیون و دکه کلاْ بالا آوردم و عجب حالی داد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 13:26  توسط دیوانه  | 

می دانم الان تعجب می کنید که با آن خداحافظی سوزناک چرا برگشتم و دارم می نویسم.

۱- دیوونگی

۲- دوستانی تماس گرفتند و متذکر شدند این رویه درستی نیست.

۳- مطلبی بدستم رسید. مطلقاْ مال من نیست. اما خیلی لذت بردم و خواستم در این لذت شما را هم شریک کنم.

 
پایان نامه خرگوش

يک روز آفتابي، خرگوشي خارج از لانه خود به جديت هرچه تمام در حال تايپ بود. در همين حين، يک روباه او را ديد.
روباه: خرگوش داري چيکار مي کني؟
خرگوش: دارم پايان نامه مي نويسم..
روباه: جالبه، حالا موضوع پايان نامت چي هست؟
خرگوش: من در مورد اينکه يک خرگوش چطور مي تونه يک روباه رو بخوره، دارم مطلب مي نويسم.
روباه: احمقانه است، هر کسي مي دونه که خرگوش ها، روباه نمي خورند.
خرگوش: مطمئن باش که مي تونند، من مي تونم اين رو بهت ثابت کنم، دنبال من بيا.
خرگوش و روباه با هم داخل لانه خرگوش شدند و بعد از مدتي خرگوش به تنهايي از لانه خارج شد و بشدت به نوشتن خود ادامه داد.
در همين حال، گرگي از آنجا رد مي شد.
گرگ: خرگوش اين چيه داري مي نويسي؟
خرگوش: من دارم روي پايان نامم که يک خرگوش چطور مي تونه يک گرگ رو بخوره، کار مي کنم.
گرگ: تو که تصميم نداري اين مزخرفات رو چاپ کني؟
خرگوش: مساله اي نيست، مي خواهي بهت ثابت کنم؟
بعد گرگ و خرگوش وارد لانه خرگوش شدند.
خرگوش پس از مدتي به تنهايي برگشت و به کار خود ادامه داد.
در لانه خرگوش، در يک گوشه موها و استخوان هاي روباه و در گوشه اي ديگر موها و استخوان هاي گرگ ريخته بود..
در گوشه ديگر لانه، شير قوي هيکلي در حال تميز کردن دهان خود بود.ـ
نتيجه
هيچ مهم نيست که موضوع پايان نامه شما چه باشد
هيچ مهم نيست که شما اطلاعات بدرد بخوري در مورد پايان نامه تان داشته باشيد
آن چيزي که مهم است اين است که استاد راهنماي شما کيست؟!!!!
 
 
پ.ن: علت بیان این مطلب به همین دلیل است. وقتی استاد راهنمای درجه یک داشته باشی هیچوقت کم نمیاری. همینجا می خواهم از استاد راهنمای خوبم که در تمام مراحل حیات بدون منت راهنمایی دیوونه را انجام داده و حتی بیشتر از راهنمایی یک جاهایی بوده که دستم را گرفته و بالاتر از آن یک جاهایی دیوونه را کول کرده و به دیوونه در پیمودن مسیر کمک کرده تشکر کنم.
پ.ن۲: وقتی استاد راهنمای خوبی داشته باشی از هیچ گرگی نمی ترسی!
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 6:49  توسط دیوانه  | 

 من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو

قصه ای را می خواهم امروز بگویم که بارها گفته شده...بارها تو این وبلاگ نوشتم اما حالا که می خواهم بروم می بینم چقدر حرف ها را نگفتم و شاید هم گفتم اما کسی نشنید. دوستانی که به این وبلاگ سر می زدند معمولا آشنایان مشترک چند وبلاگ با هم بودند . نکته مشترک همه ماها که وبلاگ های هم را می خواندیم به قولی شنیدن آن صدای نهانی بود آن بانگی که کمتر کسی می شنود یا شاید هم نمی خواهد که بشنود.

یک روز دوستی به من گفت : چرا وبلاگ می نویسی؟ گفتم شاید اینطوری بشود حرف هایی بزنم و بشنوم که به گوش جان افراد و خودم برسد نه به گوش نفس آن ها. خندید و بعد از آن سرسنگین تر از گذشته با هم برخورد کردیم.بهرحال الان که زمانی گذشته می بینم که انگار حق با او بود. در مقابل یکی از سخت ترین تصمیم هایی که تا بحال برخورد کرده ام قرار گرفته ام. می بینم که باید بروم و دیگر برنگردم. این دفعه از آن دفعه ها نیست. قصدم البته از اول هم خود شیرین کردن نبوده اما این بار رفتنم جدی است و باید بروم.

دوست دارم بگویم در این مدت که بودم و نوشتم از نوشته ها و کامنت های چه کسانی لذت بردم. البته گفته بودم که کامنت گذاشتن و نگذاشتن کسی برایم مهم نیست به این خاطر گفته بودم که کسی خود را موظف به پاسخگویی به کامنت های من یا به هر ترتیبی مجبور که کامنت گذاشتن نداند اما در عین حال از کامنت های کاوه ...آقا خره...دختر دریا...سیمین روزگرد لذت وافری بردم. البته کاوه جان باید بگم آن چیزی که در آخرین بار برایم نوشتی را موافق نیستم و چنین نبوده و نیست. البته شاید ناخودآگاه هماهنگی بوده باشد اما نه به شکل توافق شده و تنظیم شده و یا تقلیدی.

این هم آخرین هدیه ام برای خوانندگان این وبلاگ :

قصه مرد جستجو گر - مردی که فکر می کرد در جستجوی حقیقت است

در تردید بود. تلاطم عجیبی در وجود خود داشت. حس می کرد تمام زندگیش بسته به این سئوال است. باید می یافت. از همه می پرسید. از همه سئوال می کرد. راه های مختلف را می آزمود. بالاخره موفق شد فهرستی از تمام افراد و مکان ها بیابد. بالاخره تصویر روشنی از آینده داشت. با خود اندیشید باید امیدوار باشم. جستجو دارد بالاخره به پایان می رسد. گشت و گذار در عالم معنا داشت به پایان مشخصی می رسید.

مدتی گذشت...تقریبا تمام فهرست خط خورده بود. دیگر کسی باقی نمانده بود. جز فردی که صفات عجیبی را برایش نقل می کردند. بعضی از او به عنوان نازنین ترین موجودی که می شد روی کره خاک یافت یاد می کردند٬بعضی دیگر او را با خود خدا یکی می کردند و بعضی دیگر او را مدعی شیطان صفتی می نامیدند که با سرکیسه کردن مریدانش زندگی می کند. از طرف دیگر واقعاْ هم موجود عجیبی بود. اصلاْ انگار موجودیتی نداشت٬ به گونه عجیبی بود و نبود.

بالاخره موفق شد و اجازه ملاقات گرفت و نزد آخرین فرد در فهرست رفت. پرسید و جواب «نه» شنید. چهره اش روشن شد. لذت عجیبی در دل خود چشید. حرکت کرد و بیرون آمد. با اطمینان قلبی از اینکه اصلاْ خدایی نیست که نماینده ای داشته باشد و اگر هم باشد کاری به تعیین نماینده و هدایت بشر خاکی ندارد.٬ بر تردید ها و ترسش غلبه کرد و رفت دکان ارشاد و هدایت شخصی خود را باز کرد. پر سود ترین دکانی که بشر تابحال یافته. و مشغول شد.

............

............

............

شاگرد مورد علاقه آن مرد خدا یا در حقیقت برترین شاگردان، شاهد کل جریان بود. از مرد خدا پرسید: به این شخص چه گفتید؟ چرا؟

مرد خدا فرمود:

- او به درد راه نمی خورد. هدایت را اصلاْ از اساس نمی خواست. آن چیزی که لازم داشت و مطلبید را به او دادم. او می توانست مانع و چالش خوبی برای جستجوگران واقعی باشد. پس خیالش را راحت کردم که هیچ خبری نیست . اینطور شد که به او کمک کردم تا به جوهره اصلی حیات خود عینیت بخشد. مانع بودن در راه و به عبارت دیگر نقش دیو و غول را بازی کردن.

دوستان عزیزم قصد تبلیغ شیطان پرستی یا القای اینکه در نهایت دست خدا و شیطان در یک کاسه است را ندارم. این مطلبی است که بیش از یکسال ذهنم را مشغول کرده بود و دنبال روش صحیح بیان آن می گشتم. امیدوارم منظورم را واضح رسانده باشم. منظور این است که خداوند مسلماْ نماینده ای دارد و آن نماینده موظف و متعهد به کمک به تمام روندگان راه است. امام علی(ع) راه را هم به فرزندانش نشان داد و هم به عبدالرحمن اما یکی اسطوره صبر شد به نام حسن و دیگری اسطوره و رب النوع عشق به نام  حسین و دیگری عباس که زبانم از وصفش قاصر است. آن یکی هم تبدیل شد به ابن ملجم و جوهره خود را در جنایت عینیت بخشید در حالی که مربی هر چهار یکی بود. فقط مواظب باشید وقتی پیش مرد خدا می روید چه نیتی در دل دارید و دلتان می خواهد چه جوهره ای را عینیت ببخشید. او را مقصر ندانید البته برای مرد خدا تفاوتی نمی کند که مردمان درباره اش چه می اندیشند. مردمان بیشتر به دنبال کشف و کرامات و قدرت هایی هستند که در اینراه متاسفانه وجود دارد و البته دیوان و غولان نیز بی نصیب نیستند از تردستی ها و خیمه شب بازی ها. این است که معمولاْ دکان اصلی یعنی عشق بی مشتری می ماند.

دوستان عزیز ...

حداقل تا مدتی طولانی خدانگهدار. برایم دعا کنید. من نیز برای شما دعا می کنم که اسیر غولان راه نشوید و بدتر از آن به ننگ غول شدن گرفتار نشوید.

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو

 

پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو

 

ور از این بی‌خبری رنج مبر هیچ مگو

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت

 

آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر می‌ترسم

 

گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو

من به گوش تو سخن‌های نهان خواهم گفت

 

سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد

 

در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو

گفتم ای دل چه مه‌ست این دل اشارت می‌کرد

 

که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو

گفتم این روی فرشته‌ست عجب یا بشر است

 

گفت این غیر فرشته‌ست و بشر هیچ مگو

گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد

 

گفت می‌باش چنین زیر و زبر هیچ مگو

ای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیال

 

خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو

گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست

 

گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 13:59  توسط دیوانه  | 

یکی از انواع بسیار مهلک شوخی که عاشق انجام دادن آن هستم شوخی با خود است. البته شنیده ام بعضی از مشنگ ها (با دیوونه تفاوت کلی دارد) نام بسیار خفنگ کمین و شکار کردن روی آن گذاشته اند. البته این روایتش که نویسنده اش خود جناب دیوونه می باشد به این ترتیب است که اول خودت را در یک موقعیت که از قبل خودت را برای انداخته شدن توی آن آماده نکرده ای اما قرار است بیافتی توش گیر می اندازی بعد آی دیوونه وار و با قهقهه ای بسیار پر طنین به خودت می خندی...کلی کیف دارد.

بگذریم ...امروز در مورد اژدها این همراه ول نکن دیوونه با استفاد از تصویریاب گوگل جستجوی کوچکی انجام دادم و آی به اژدهاهه یا شاید هم خودم خندیدم ! الان از دل درد ناشی از خنده زیاد و مهلک دارم میمیرم... شما هم نگاهی بکنید ببینید تصویر یاب گوگل چه چیزهایی با عنوان اژدها گیر میاره...خنده تون می گیره...

1

 

این هم یک نمونه بارز خود اژدها پنداری

 

این نکنه خودتی آن هم دید از پشت!

 

 

 

البته مخلص داش بروس هم هستیم....آی مردم از خنده عجب خودبینی بیمزه ای داش بروس...اصلاً خود این بروس کیمدی؟

 

این هم جناب رستم که داره بابای یکی از رفقای این ازدهای ما را درمیاره...نوش جان! گوارای وجود...

 

این هم جهت بهره برداری اسکلان بازی های رایانه ای...یعنی عذر میخوام علاقهمندان محترم

 

آقا رو

 

بدون شرح و با احترام...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 19:7  توسط دیوانه  | 

حساب و کتاب زمانه از دستم بدر رفته. واقعاً نمی دانم کی هستم و کی بوده ام. همین است که گیر کرده ام نمی توانم بروم و نمی توانم بمانم. تو این دنیای پهناور کاملاً شخصی خودم گیر کرده ام. اونوقت می بینم افرادی از دنیاهای خودشون داد می کشن بیا و در دنیای خودت مشارکت کن. یعنی چی؟ من همین الانش تو دنیای خودم گیرم بیشتر از این در چی مشارکت کنم؟ اونوقت متحیر میمونم که اصلاً چرا خودم را کشوندم لبه دنیام و سعی می کنم با نوشتن وبلاگ با دنیاهای همسایه و سرنشینانش یعنی همین شماها ارتباط برقرار کنم. وقتی کسی نمی دونه تو دنیای خودش تنهاست و همین الان کسی در جایی گیر نیست و هر کسی همونجائی است که خودش میخواسته باشه چرا باید اینطوری باشه که هست؟

به قول شاعر چشم ها را باید شست. شاید باید چشم ها را بسیار شست؟

اوضاع به نظرتون جالب نمیاد؟ اون چیزی را که دوست دارید ببینید و اونقدر واضح ببینید تا تنها اون حقیقت حاکم بر دنیاهاتون بشه. چرا با زشتی مواجه هستین؟ چون زشتی را اینقدر جمعاً تصور کردید و بهش عظمت دادین که باد کرده و بزرگ شده و باعث دردسر خودش و شما...

می خواهید زشتی را سرنگون کنید؟ اول از همه چنان ببینید که زشتی در دیدن شما نباشه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 9:6  توسط دیوانه  |